پنجره تنهایی من


یادت باشد که باران همان باران است ، از ابتدای تاریخ ؛
 و آسمان همان آسمان می ماند تا انتهای تاریخ ;
 درختان ابدیتی ساخته اند؛ تکرار درخت ها ، آسمان و تکرار تلخ آدمیزاد.
شاید ثانیه ای دیگر من نبوده ام یا نباشم و شاید قلم من را،
 یک من دیگر روی کاغذ می غلطاند و کسی چه می داند که من مرده ام ،
کسی چه می داند که من هستم یا نیستم ؟!!
دارم می نویسم، انجیر بر شاخه های تابستان ممکن است کال باشد.
 دارم می نویسم، آب ممکن است مایه حیات نباشد
و شاید پرده های اتاق ما را کسی بکشد تا بیرون از پنجره را نبینیم.



( چقدر زود دوماه و نیم گذشت ... بدون اینکه چیزی بگم و چیزی بگین ... ممنونم از فرستنده این متن )

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 0:30 توسط ایمان - باربد |


 

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید نسیمی،

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

  به ره اش

   نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

پشت درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج اندیشی

  خاموش

    نشسته ست.

بام ها

   زیر فشار شب

  کج،

کوچه

  از آمد و رفت شب بدچشم سمج

    خسته ست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا

جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد

به ره اش

نجوا را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست...

                                                          « احمد شاملو»

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389 20:18 توسط ایمان - باربد |


قانون تو تنهایی من است.
و تنهایی من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگیست!
واین سرنوشت سادگی است!
چه قانون عجیبی
چه ارمغان نجیبی
وچه سرنوشت تلخ و غریبی
که هربار ستاره های زندگی ات را
با دست های خود
راهی اسمان پر ستاره ی امید کنی
و خود در تنهایی وسکوت
با چشم هایی خیس از غرور
پیوند ستاره هارا به نظاره بنشینی
و خموش وبی صدا
به شادی ستاره های گشته از تو جدا
دل خوش کنی
وباز هم تو بمانی
و یک عمر صبوری

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 0:12 توسط ایمان - باربد |


و صدای باران ، و سکوتی دلگیر
و نوایی که تو را می خواند : آه ای همدم من زود بیا
یاد آن روز بخیر ،یاد  آن روز  سپید
یاد آن روز که دیدارِ تو شد قسمت من
یاد آن روز که نقاش زمان
طرح چشمان تو را
ساخت اندازه ی دیوار دلم
یاد آن روز بخیر ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 19:49 توسط ایمان - باربد |


باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود
و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند.
زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم:
ای کاش کنارم بودی دلارام من،
زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم…
عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر…
فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی…
شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید…
آری رها… رها از همه بندهای این جسم و این عالم،
رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع…
رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده…
تو نیز عاشق‌تر و شیداتر… تو نیز مخمور و مست…
اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان
ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند…

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 19:44 توسط ایمان - باربد |


کلبه ای می سازم
پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود
که به زیبایی پروازکبوترباشد
چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار
رنگ دیوار اتاقش ازآب
پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس
عکس لبخند تورا می کوبم
روی ایوان حیاط
تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم
همه دلخوشیم بودن توست
وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست
کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود
عطر آن را با عشق
توشه راه گل قاصدکی می کردم
که به تنهایی تو سربزند
توبه من نزدیکی وخودت می دانی
شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت
گرمی دست تو را می طلبد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 19:42 توسط ایمان - باربد |


معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان ...

نمیخوانم و نمیگویم

چون درونم هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی

و به من قصه باران آموختی

میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست

و درون انسانها پر از غم و تنهایی است

ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم

و به تو و داشتن تو میبالم

تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم

درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 19:36 توسط ایمان - باربد |


ای آبی ترین صبح ، تو از تبار بهاری و من از قبله پاییز .زیر این حجم سنگین تنهایی ، در میان کوچه های گمنام زندگی به تو می اندیشم. سالهاست که اشک دیدگانم ارمغان کویر گونه هایم شده است . تو نمیدانی کوچه باغ خاطره پر از پاییز شده است ، پر از سکوت تنهایی …

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 19:22 توسط ایمان - باربد |


 

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم… بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد… خسته شدم بس که تنها دویدم… اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن… می خواهم با تو گریه کنم … خسته شدم بس که… تنها گریه کردم… می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…خسته شدم بس که تنها ایستادم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:27 توسط ایمان - باربد |


یک نفر ….. یک جایی….. تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می‌کنه احساس می‌کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ….. یک جایی….. در حال فکر کردن به توست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:24 توسط ایمان - باربد |


 

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:20 توسط ایمان - باربد |


 

چترها را باید بست زیر باران بیاد رفت

 فکر را خاطره را زیر باران باید برد

 با همه ی مردم شهر زیر باران باید رفت

 دوست را زیر باران باید دید

 عشق را زیر باران باید جست

  زیر باران باید بازی کرد

 زیر باران باید نوشت

حرف زد

نیلوفر کاشت

 زندگی تر شدن پی در پی

 زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی ((اکنون)) است

 آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:13 توسط ایمان - باربد |


کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم کاش وقتی آسمان بارانی ست از زلال چشمهایش تر شویم وقت پائیز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:7 توسط ایمان - باربد |


 

عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ….شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی “بی تو هرگز …پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 1:5 توسط ایمان - باربد |


 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد…

 وسعت تنهائیم را حس نکرد…

در میان خنده های تلخ من..

گریه پنهانیم را حس نکرد…

در هجوم لحظه های بی کسی…

درد بی کس ماندنم را حس نکرد…

آن که با آغاز من مانوس بود…

 لحظه پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:59 توسط ایمان - باربد |


بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند

 بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند

بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند

بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند

بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند

بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند

آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:55 توسط ایمان - باربد |


 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره تا آبی شه … ‌آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه …!!! کاش می شد 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:48 توسط ایمان - باربد |


کاش می شد بار دیگر سرنوشت را از سر نوشت

کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت

 کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت ،با وفا،با مهربانیها نوشت

 کاش می شد اشتباه هرگز نبودش درجهان

داستان زندگانی را بی غلط حتی نوشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:37 توسط ایمان - باربد |


 

سخت است

سخت است زندگی با کسانی که تو را چون خود می بینند

و تو را در آن خلاصه می کنند که دیده میشوی

سخت است با خود زمزمه کردن هر آنچه در خود داری

و هر لحظه پر از زمزمه

لحظه ای صبر باید

تا که از راه رسد

جا مانده ی این سفر

ای که ز من و دل غافلی

بیا

بیا که مدت هاست در این کویر تشنه سراب میبینم ...

 

sakht ast
sakht ast zendegi ba kasani ke tora chon khod mibinand
va to ra dar an kholase mikonand ke dide mishavi

sakht ast ba khod zemzeme kardane haranche dar khod dari
va har lahze por az zemzeme
lahzeii sabr bayad
ta ke az rah resad
ja mandeye in safar
ey ke ze man o del ghafeli
bia
... bia ke modat hast dar in kavire teshne sarab mibinam

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 22:24 توسط ایمان - باربد |


 

عشق مثل يه شيشه ترشي بندري ميمونه كه اگه يه ذره ازش بچشي با حرص و ولع تا آخرشو مي خوري، اما وقتي تموم شد تازه مي فهمي كه چه آتيشي به جون خودت زدي
پس هر وقت هوس عاشق شدن كردي ، دنبال ترشي انداز بگرد نه ترشي فروش . . .

 

در رویا های کودکانه آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم , اما ناگهان او همه فکرم شد.

 

عجیب ترین عشق دنیا مال من است , ندیدن و خواستن آیا این چیزی جز دیوانگی نیست!

 

 اگر این آخرین دیدار یا آخرین گفتار یا آخرین فرصت باشد کلام و عملمان با آن چه هست چقدر متفاوت خواهد شد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 11:24 توسط ایمان - باربد |


هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

 

بزرگترین درس زندگی اینست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند. "وینستون چرچیل"

 

آنچه رخ داده را باید پذیرفت ، اما آنچه رخ نداده را میتوان به میل خود ساخت .

 

جهان سوم جایی است ، که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی ، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات را آباد کنی باید در تخریب مملکتت بکوشی.   "دکتر محمود حسابی"

 

اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه.

 

دستانم بوی گل م داد. مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. اما هیچکس فکر نکرد شاید من نیز گلی کاشته باشم.   "ارنست چگوارا"

 

اگر شیری درنده در برابرت باشد ، بهتر از آن است که سگی خائن پشت سرت باشد.

 

برگ در انتهای زوال می افتد و  میوه در انتهای کمال,بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ.

 

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید. "کنفسیوس"

 

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. "ولتر" 

 

در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی. " چارلی چاپلین "    

 

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 11:4 توسط ایمان - باربد |


بی وفا باشی جفایت می کنند          بی وفایی کن وفایت می کنند
مهربانی گرچه آیینی خوش است       مهربان باشی رهایت می کنند

 

ای اشک دوباره در دلم درد شدی                  تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی
از کودکی ام هر آنزمان خواستمت                  گفتند دگر گریه نکن مرد شدی

 

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده میمیرد
دل من تنها سخت میگرید

 

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

 

دیشب دوباره آمدی به خواب من،
دیدار خوب تو،
تا کوچه های کودکیم برد پا به پا،
شاد و شکفته اما،
فارغ ز هست و نیست،
یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید

 

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن           به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد
نه چون انسان که بعد از رفتن همدم          گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

 

فلانی…

می دانی؟… می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند……می مانند……عادتت می دهند……می روند……تو تنها می مانی ...

و تو در خود می مانی

راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها !؟

 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار می شوی

و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

 

روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها همدیگرو می بلعن اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر
روزو شب می کنیم و هر شب و روز ،  بدون این که بفهمیم چیو داریم از دست میدیم و توی این همه از دست دادنا چی به دست میاریم ؟!!!

 

یه روزی میاد که چشمامونو باز می کنیم و می بینیم ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما
موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که می گفتیم :
ولش کن بابا حالا وقت زیاده ...

 

با تشکر از :

http://blacklife.blogsky.com

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 2:49 توسط ایمان - باربد |


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 0:15 توسط ایمان - باربد |


دراِمتداد شب ،
شبی چنین سیاه
من هستم وغُروب
من و تنهائی دِلم
مَن وتمامیِ بی توبودنم
مَنی که ، بی توهیچ
مَنی که ، بی تو نجوای بی اثر
مَنی که ، بی توشام بی سحر
مَنم که ، بی تونغمه ائی بی اثر


بیا که میخواهمت هنوز
اِی آیۀ مکرٌرِ آرامشَم.
آری هنوز هم ،
دریای اِضطراب درسینۀ شِکستۀ من مُوج می زَند
دَرمن تلاطم اِیست مُدام
خُروش مُوج دَریای اضطراب
میزَند به ساحل تنهائی دلم ،
بی تو ،دردیدگان خَسته ام ،
هَمیشه پُراست اَزسَراب
وتو، آرام نِگاه می کُنی ،
بِه این تنهائی ، مُدام
تو چگونه چنین خامُوشی ؟
وَقتیکه مَن درسکوت ،
آخرین نفس خود را فَریاد میزنم ؟
بی آنکه لَب گشوده باشم
به گلایه ائی
به ناله ائی
نِمی دانی ، اینجا که مَن ایستاده اَم ،
آغاز اُمید اَست
پایان ، فسانه ائی
اینجا ، نه آغاز شروعی دُوباره اَست
نه پایان ، اِختِتام ، آغازی
اینجا ، هیچگاه پنجره ائی نبوده است
که باز کُنی به سوی نور
وآینده ، دست گذشته را نگرفته است
به سوی اُمید
اینجا هیچگاه عشق نَه زِیسته اَست
روزیکه عشق واُمید، باهم بمیرند، دَردِل سیاه شب
آنروزرا ،هرگز مَبآد
روزیکه ، خیال من ،
تَصویر توراهم ، زِیاد بُرد اَست
حتٌی در خواب .
من دَرتمامی طول این شب بُلند ،
این شب سیاه ! تا سحر،
شُکوۀ تورا ، باستارِه ، نجوا نکرده اَم
من راز دِل ،
به نَسیم هم نَگفته اَم ،
پس چه کس گفته این قصٌه را:
به تو،اینگونه ، ناپسند؟
بیا ای صُبح من ،
تو هِیچگاه به بَدرقۀ من نیآمدی ،
هِنگامۀ سفر!؟
تو همۀ روزهای معرکه را ،
درخواب بوده ائی ،
تا سحر!

شاعر سيدمحمدمعالي

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 23:22 توسط ایمان - باربد |


روزی "تو" را تنگ در آغوش خواهم گرفت

شانه گریستنت خواهم شد

پذیرای مرواریدهای غلتان روی گونه هایت

با لبانت شعر خواهم گفت

در چشمانت غرق خواهم شد

تیر مژگانت را با قلبم میزبان خواهم بود

روزی "تو" را در آغوش خواهم گرفت

سر بر شانه هایت خواهم گذاشت

بر دامنت خواهم گریست

با نخی از شعر چشمانم را به چشمانت میدوزم

نفسم را با نفست گره میزنم

انگشتان دستانم را شانه گیسوانت میسازم

با "تو" پیوند خواهم خورد

ریشه خواهم دواند

با "تو" یکی خواهم شد

همه تن "تو" میشوم

آنگاه فقط "تو" میمانی و "تو"

"تو" که تا ابد سبز میخواهمت

شاعر حمید رضا مقیمی


 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 23:12 توسط ایمان - باربد |


میخواهمت
آنطور که تشنه آب را
آنطور که مست شراب را
خسته خواب را
و آنطور که مقصر راه صواب را
میخواهمت
آنطور که آدم زمین را و گل آفتاب را
میخواهمت آنطور که طفلی
اولین هجاهای یک حرف را - یک جواب را
میخواهمت آنطور که
کسی درپرتگاه مرگ زندگی را میخواهد!
میخواهمت
میخواهمت برای زنده ماندن!

شاعر صلاح الدین جویا

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 23:3 توسط ایمان - باربد |


سلام دوستای خوبم

چیزی نمی تونم بگم

فقط اینکه به خاطر این غیبت چند وقته معذرت میخوام

ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 22:52 توسط ایمان - باربد |


 

چشماش رو ببین

تو می تونی تو این چشم ها نگاه کنی و دلت  نلرزه ؟؟؟

من که نمی تونم ...

با هر جمله ی عمو عمو یه دونه بخری که میگه مو به تنم سیخ میشه ...

آخه چرا تو ؟؟  چرا الان ؟؟  چرا اینجا ؟؟   چرا ؟؟   چرا ؟؟

از همین یه نگاش میشه فهمید که تو دل کوچولوش چه غوغایی بر پاست !!

جای سیلی سردی رو صورتش حس میشه ...

مگه فرق بچه های ما و امثال ما با تو چیه آخه ؟؟؟

ای خدا ...

نذار اینم مثل پدرش بشه

خواهش می کنم ازت

خدا ببین چه جوری به اون بچه ای که دستش تو دست مادرشه و دارند با هم می خندند نگاه میکنه !

ببین قیافش چطور میشه وقتی میره کنار اون ماشین چند ده ملیونی و شیشه رو به روش بالا میکشند !

خورد شدن رو توی تک تک اعضاش میشه دید ...

یعنی اون با این همه عقده چیکار میکنه ؟؟!

ای وای از این دنیا ...

ای وای از من ... ای وای از تو ...

خدایا نجاتش بده ...

خدایا نجاتش بده ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389 0:6 توسط ایمان - باربد |


fire

 

اینم یکی دیگه از معرکه ترین مخلوقات روی این کره خاکی

ساعت ها بهش نگاه میکنم و لذت میبرم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389 22:29 توسط ایمان - باربد |


می خواهم بنویسم ...

اما از چه ... نمی دانم ...

 

قلم در دست

          صدا در حنجره

                    و سکوتی مرگبار ...

 

چه بگویم ز این سکوت

چه بگویم ز این دل

...

سخته دنیا دنیا حرف داشته باشی و هیچی به زبونت جاری نشه

وصال

هجران

غم

نگاه

اشک

عشق

غایب

.

.

.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389 22:15 توسط ایمان - باربد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1390

دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389


آرشیو موضوعی

" پنجره تنهایی من "


پیوندها

دشت پر خاطره من
ماه تی تی
چرا من ؟؟
شعر سپید
دریای تنهایی من
Lamanta™ Blog
پیام روز
دانلـــود-طنـــز-سرگـــرمي
sardo garme zandeg!i
666
مرجع موزيک قديمي وزير خاکي
گل نرگس
زندگی در حکم
وبلاگ دختر روانی
هیچی کم نداری! بخند!
من یک چپ دستم
فقط عاشقونه هاش بیان تو
بیایید همواره عشق بورزیم ...
mehregan
setare asemoni
wizard
☺عــاشـــــــــقانـــــه هـا☺
maximax
معنی عشق
عارف عاشق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin